تبليغاتX
***تمام نا تمام من با تو تمام می شود***
***تمام نا تمام من با تو تمام می شود***
تو ... من... حضوری گرم می خواهد دلی سرد را
مرد ِ مردان
۱۸ مرداد ۱۳۸۷

یادمان بود.

یادمان ِ مردی.

یادمان مرد آرامی که آرام رفت و  آرام از ما دور شد.

شاعر بود و چه شاعری

معلم بود و چه معلمی

منصور بنی مجیدی

 

 

 

دیروز علیشاه را دیدم، علیشاه مولوی و اشک هایش و سلام هایش از شاعرانی مثل شمس لنگردوی و خیلی های دیگه که اسم شون رو به یاد ندارم.

رقیه کاویانی هم بود و چه زیبا مقایسه کرد مرگ منصور را با مرگ آنا

پنجه ایی شاعر هم بود و هم ثریا کهریزی و خیلی های دیگه

.

.

.

 

روزهای دبیرستان بود و منتظر ساعت ادبیات. آقای رضائیان دبیر ادبیات ما بود. سال اول گذشت. تا آخر هم گذشت.

توی دبیرستان ما هم درس می داد.

آرزوم این بود که دبیر ادبیات ما هم باشه، اما هیچ وقت این آرزو بر آورده نشد.

اون صدای بلند ومحکم اش به وقت خوندن شعر، موندن پشت در کلاس هاش برای شنیدن شعرهاش به وقت خوندن...

 

خداوند روحش را آرامتر از پیش کند. 

آرام و آسوده بخواب که حقیقت آرمان هایت برای همه روشن است.

|+| نوشته شده توسط یاسمن در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 12:55 |
چه کسی گفت که ...
 

چرا نمي شناسمت؟

مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد فهميدم

ديگر به غربت چشمهايت خو كرده‌ام و به دردهاي بادكردۀ روحم

كه از قاب تنم بيرون زده‌اند

با توام بي حضور تو

بي مني با حضور من

مي بيني تا كجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند.

همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت

سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخم‌هايت، زخم‌هاي مكررم بودند

نخ هاي آبي ام تمام شده‌اند و گل‌هاي بقچه‌ي چهل تيكه دلم ناتمام مانده‌اند.

بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.                                             

* حسين پناهي

 

  • تو چه می دانی که چه شده است در تاریکی و تنهایی دل؟

  • تو چه می دانی چه رنجی دارد ندانستن یا دانستن؟

 

  • چه کسی می داند رنچ پرواز برای پرنده ای که به یاد ندارد پرواز را؟ 

|+| نوشته شده توسط یاسمن در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 12:52
نامه ای پست نشده به خدا به آدرس منزل ِ پدر در آسمان

 

 

" - به کجا چنین شتابان؟

      _ گَوَن از نسیم پرسید _

   - دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟"

 

هیچ می دانی که بی تو چه سنگین است هوای خانه مان؟

هیچ می دانی هیچ خنده ای از ته دل نیست وقتی تو پیشمان نیستی؟

هیچ می دانی  که مادر بی تو این روزها چه بهانه ها که نمی گیرد؟

... می دانی که خیلی دلتنگ ات است؟ مثل همه ی ما؟

او بی تو نمی تواند... می شکند کمر احساس اش زیر بار این همه نا مهربانی دنیا... دوست دارم صورتم میزبان نوازش دردناک انگشتانش باشد که شاید خودش را خالی کند... که شاید این بغض تنهایی چند ساله اش بی تو  بشکند...

خیلی وقت میشه که دست نوازش ات روی سرم رو احساس نکردم...

خیلی وقت میشه که صدات از پشت پنجره ی اتاقم منو از خواب بیدار نکرده...

نه اصلاً خودمونیم می دونی چند هزار شب از آخرین باری که در پارکینگ رو به روت باز کردم می گذره؟ یادته بابا؟

بابا... بابا... بااباا... بااابااا... بااااااااباااااااا....؟؟؟!!!!

می دونی چند هزار شب ِ که منتظرم که بوق بزنی تا سرم رو از تراس بیارم بیرون تا بهت بگم  کجا بودی بابا؟؟!

دیگه نمی تونم... باور کن که دیگه نمی تونم نبودت رو بیشتر از این تحمل کنم...

بابا دلم برای بوئیدن، بوسیدن و به آغموش گرفتن دست هات تنگ شده...

دلم خیلی تنگ شده ها .... خیلی زیاااد...

بابا جمعه امتحان دادم، خوب بود – دیدی که آخرش دارم یواش یواش مهندس می شم – بعد از امتحان می دونی با خاله متین و آقا مهرداد و آروین و آرین کجا رفتیم؟

جایی که آخرین بار با تو 10 سال پیش رفته بودیم، ماسوله ، – 13 بدر 77 بود، همه بودیم، چقدر خوش گذشته بود بهمون، گذر از رودخونه ی پرآب نوروزی که فقط یه پل  وحشتناک با تیکه چوب های خشک شده داشت که خیلی ترسناک بود، من گفتم نمی آم همین جا می مونم، شما ها برین، بابا تو دستامو گرفتی و منو با خودت بردی، فکر کردم که از روی ابر ها پروازم دادی و من از ترس فقط می دونم که چشمامو بستم برگشتنی هم همین جریان بود – قشنگ ترین روزی بود که داشتم، و این برام یه بار دیگه تکرار شد ولی بی حضور تو...

هیچ برگی به شاخه ی درخت بی حضور تو برایم زیبایی نداشت، گذشت و قشنگ ترین خاطره ای بود که تونستم بعد از سالها مرورش کنم.

 

بابا از اورنگ برات گل مریم گرفتم...

می خوام باهات خلوت کنم...

می خوام کلی باهات حرف بزنم...

می خوام کلی برات اشکِ درد بریزم...

می خوام از همین دور خیلی نزدیک ببوسمت و تو هم پیشونی ام رو ببوسی و منو محکم توی بغل ات بگیری...

 

 

 

 

·          بابا امروز به همه ی دختر هایی که تونستند  صورت پدرشون رو ببوسن، خیلی حسودی ام شد .

 

 

 

 

 

 

 

امروز رو به همه ی بابا های خوب دنیا تبریک میگم و دستاشونو از همینجا غرق بوسه می کنم.

 

در پناه خدا ی بزرگ، سرو همیشه سبز و استوار حیاطِ حیاتتان باشید  و سایه بیفکنید بر سر دنیایتان.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط یاسمن در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 12:37 |
انسان، وجودي براي مهرباني

 

 

 

 

 

 

هیچوقت در نگاه اول کسی را باور نکن مگر کودکان را!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط یاسمن در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 11:6
از برای لیثی...
به نام خدا

 

دل عجیب هوای نوشتن دارد.

بازم فصل بهار شده و من باز عطسه هام شروع شده...

بهار روزهای خوبی داشته  و داره...

 

دوست عزیزی دارم که نمی دونم اصلاً چطور ازش بنویسم، اونقدر برام عزیز و محترم هستش که نمی دوونم چی باید ازش بگم و یا که بنویسمش...

 

فقط می تونم به خاطر تموم شعر های زیبایی که برای من گفته و اونقدر زیاده که تعدادشو نمی دونم، ازش تشکر کنم

خدایا هر جای این زمین خاکی تو زندگی می کنه برای همیشه ی همیشه حفظ اش کن

در پناه خودت همیشه سالم نگه اش دار

 

آمین یا رب العالمین

 

 

  • پایان نوشت:
  1. پازیکن های تمام سیاه پوست تیم پگاه گیلان تو سیستم کناری نشستن، دفعه ی قبل توی رستوران محرم دیده بودمشون، آدم از دیدنشون وحشت میکنه، یک ریز داره حرف می زنه با کی نمی دونم، فقط از شنیدن زبونی که هیچی ازش نمی فهمم و تموم کافی نت رو  ، با اون صدای بلندش گذاشته روی سرش دارم دیوونه میشم، دوست دارم خیلی مودبانه بهش بگم، مال هر کجایی هم که باشی باید بدونی که توی اماکن عمومی باید مراعات حال همه رو بکنی و لطفاً SHUT UP  . آخه هر چیزی رو که می خواستم بنویسم رو از توی ذهن ام پرووووووووووووند.
  2. خدایا به خاطر همه ی لطف هات ازت ممنونم.

 

|+| نوشته شده توسط یاسمن در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:29