تبليغاتX
***تمام نا تمام من با تو تمام می شود***


***تمام نا تمام من با تو تمام می شود***

بکوش عظمت در نگاهت باشد، نه در آنچه که بدان می نگری - آندره ژید

امروز تولدته  مهربون و دل نگرون همیشگی زندگی من

بابایی دلم برات خیلی خیلی خیلی تنگ شده

میدونم که این روزها بیشتر از همیشه دل نگرونمی و بیشتر حواست بهم هست.

 

دلم هوایی شده یه عالمه

دلم هواتو کرده

 

 

مراقبم باش بابایی جونم

 

                                                    "  تولدت مبارک بابایی  "

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388| ساعت 12:7| توسط یاسمن| |

 

 

 

 

        اولین نیمروی دانشجویی ام رو  بالاخره خوردم!

 

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388| ساعت 15:41| توسط یاسمن| |

 

نمیدونم شاید شکست خوردم که بتونم زندگی رو یه جور دیگه ببینم.

شاید که نه، چیزی جز این نمیتونه باشه. مگه نه؟

دنیا هر جور که میخوای باهام تا کن من کم نمیارم! کم نمیارم !

چون من

  • هنوز سیبیل سفید شده ی عمو مدبر * رو  رنگ میکنم!
  • هنوز موهای مامان بتی* رو شرابی رنگ میکنم وقتی میرم رشت!
  • هنوز میخندم! اونقدر که ممّد آقا* به سولی میگه واسم اسپند دود کنه!
  • هنوز باهات لج میکنم جناب آقای دنیا خان!
  • هنوز ...

راستی  اگه فکر کردی که باز هم موهای سفید جلوی  سرم رو با قیچی از ته کوتاه میکنم مثل قبلاً ها!!، کور خوندی!

اتفاقاً خیلی با افتخار هم به همه نشنشون میدم که بدونن در جدال با تو  کم نیاوردم.

من سهمم رو از تو میگیرم  جناب آقای دنیا خان!

هنوز ندیدی یاسمن چه خشونتی میتونه باهات داشته باشه !

 

* عمو مدبر، عموی بزرگ مامانی ِ من ِ که هنوز مجرد ِ ، خیلی دوست داشتنی ِ .

* مامان بتی ، مامان بزرگِ ماددری ِ ناز ِ من ِ !

* ممد آقا هم یه موجود  دوست داشتنی مثل باباییم ِ .

 

 

 پ.ن : این روزها بیشتر از روزهای دیگه شکر گزار محبت های تو ام خدا.

 

 

دوست دارم خدا.

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388| ساعت 13:28| توسط یاسمن| |

گاهی گمان نمی کنی، ولی میشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا، بی اجابتست
گاهی نگفته، قرعه به نام تو میشود!
 
 
 
 
 
پ.ن :برای من نشد که نشد!
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388| ساعت 12:18| توسط یاسمن| |

وقتی با یه امتحان خیلی سخت خستگی این همه روز توی تن ات جا خوش میکنه

وقتی نتونی اون انتظاری که از خودت داری رو برآورده کنی

وقتی اونقدر تلخ میشی که غیر قابل تحمل میشی

وقتی ...

وقتی ...

چقدر این روزها کمبودت رو پیشم بیشتر احساس میکنم بابا

چقدر بهت احتیاج دارم که دلداری ام بدی بابا

.

.

.

پاهامو میسپارم به خنکای آب شور دریای کیاشهر

تنم و میسپارم به سایه های درختای پر پیچ و خم  پارک جنگلی

 

هنوز خسته ام

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388| ساعت 13:4| توسط یاسمن| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست